روابط عمومی

کاری که بیش از هرکاری این روزا انجام دادم تلفن بازی بود!فکر کنم روزی دوساعت باهاش حرف زدم .با افراد مختلف.از دوست قدیمی چندین سال پیش بگیر تا استاد راهنمام.از فامیلای نسبی بگیر تا جاری جان!

از هر دری هم سخن گفتیم.دیگه کار به جایی رسیده بود که به استادم می گفتم بهره واسه پسرش زن بگیره!!(غیر مستقیم مثلا!ولی تابلو!) بله!دیگه پایان نامه رو گذاشته بودیم کنار در مورد زندگی شخصی صحبت می کردیم!!البته مکالمه خیلی خوبی بود برعکس بعضی مکالمات طولانی که بعدش دچار سردرد و عذاب وجدان می شم احساس می کردم از هم کلی چیز یاد گرفتیم.ازم راجبه روش تدریسش و چیزای مختلف و مشکلات دانشجویان می پرسید و منم یه دل سیر!هر چی عقده سربسته تو این سالها داشتم از گیر دادن به لباس و ... بهش گفتم قرار بود تو یه جلسه قبل شروع سال جدید تحصیلی درباره مشکلات صحبت کنند.اونم کمی نصیحتم کرد ...

یکی از حرفایی که خیلی مصمم بهم زد ادامه تحصیل بود.می گفت حتما باید ادامه تحصیل بدم.حالا ببینیم چی می شه تازه راحت شدیم!!البته حرفاش برام جالب بود.

دیروز عمم ،همونی که قبلا براش پست زده بودم که خیلی دوسش دارم ولی روم نمی شه بهش بگم،اومد خونمون .خیلی ناگهانی.اونقده ذوق کردم.ولی درست حسابی نتونستم خوب ابراز کنم.دلم می خواد دوباره ببینمش.این مادربزرگه هم بود اصلا نمی ذاشت ما با هم حرف بزنیم :|عمم می گفت خیلی به یادتم.خدا جون چقدر دل به دل راه داره :))

/ 5 نظر / 25 بازدید
نبات

ماشالا به این فک[نیشخند]

ژوکر

هعی . من اصن حوصله ی تلفن ندارم . فقط با دوستم باران تلفنی حرف می زنم چون مجبورم و نمی تونم تنهاش بذارم [خنثی]

یاس

آنی داری کارشناسی میخونی یا فوق ؟ آخه کارشناسی که دفاع نمی خواد !