کادوی روز مرد
امروز با مامی رفتیم خرید من خرید خاصی نداشتم ولی مامی می خواست یه پتو به عنوان کادو برای کسی و یه رادیو ضبط کوچیک هم واسه خودش بگیره ، از قبل به مامی گفته بودم که من تو این زمینه ها تخصص ندارم اگر لباس مانتو و از این چیزا می خوای باهات بیام! ولی بازم دلم طاقت نیورد و زنگ زدم بهش که بریم، اول تا رسیدیم بردمش یه مرکز خرید بزرگ لباس فروشی که بعضی از بازیگرا و هنرمندا مشتریشن! اونجا یه مانتو خرید و موقع بیرون اومدنی هم دست یه خانم یه شلوار جین خوشگل دیدم به مامی گفتم اونم خوشش اومد ولی یادش اومد که اصلا قصد خرید این چیزا رو نداشته و بایدم یه طبقه بالا بره منصرف شد! بعدش گفت که برادری دوست داشته خودش واسه مامی رادیو بخره منم تشویقش کردم و اصلا سراغ رادیو نرفتیم! راستش نیازی به این کارم نبود اونجایی که رفتیم من اصلا رادیو ندیدم! رفتیم که مثلا پتو بخریم چند تا دیدیم بعد گفتیم دستمون سنگین می شه برگشتنی بخریم! یه کیف برای بابا خریدیم و منم یه کیف کمری چرم واسه عزیز خریدم که روز مرد بهش بدم! مامی یه پیراشکی هم مهمون کرد و یه مانتو نخی هم دید خوشش اومد برداشت همون جا من یه تاپ خوشگل دیدم پیشنهاد دادم مامی برداشت! یه کم جلوتر هم یه بلوز خوشگل ویسکوز واسه مامی دیدم اونم خوشش اومد و خرید ! دیدیم یه مغازه نوشته: روسری ابریشمی طلا کوب فقط 15 تومان؛ گفتیم چه خوب رفتیم تو مامی یه روسری پسندید که واقعا زیبا بود و بعد هی می گفت لازم ندارم بخرم؟ گفتم اره قشنگه بخر موقع حساب کردن خانومه گفت اینا که 15 تومن نیست! این ساتن آ رو نوشتیم 15 تومن!!!!!! ولی بهر حال خرید. دست اخر مامی می گفت پتو فروشی کجا بود گفتم جلوتره ورفتیم ندیدیم گویا عقب تر بود!! بعدش عزیز زنگ زد که کجایی دیدیم دیگه دیر شد برگشتیم!! مامی می گفت وااااا اصلا از این چیزا نمی خواستم بخرم!! گفتم دیگه با من خرید میای همین می شه دیگه!! ولی در کل مامی راضی بود واسه کادو هم دودل شده بود که اصلا پتو بخره!! کادوی روز مرد عزیز هم مثل سالهای قبل هول شدمو زودتر از موعد دادم عزیز واقعا سورپرایز شده بود و تشکر کرد ولی وقتی بازش کرد گفت اِِِاِ بازم کیف!! قربونش برم من نبودم کف اشپزخونه رو شسته بوددستش درد نکنه!
حیف نیست روز به این خوبی!
الان که دارم این پستو می نویسم گلوم درد می کنه! از بس با عزیز بحث کردم! یکمم تقصیر جاریک های محترمه که منو کوک کردن!!واقعا حیف شد یه روزه خوب و دارم خراب می کنم!
امروز به همراه برادر شوهر (حوصله ندارم شمارشو حساب کنم) و خانومش رفتیم کوه و ابشار مصنوعی تا حالا اون کوه نرفته بودم خیلی خوب بود و البته راحت! صبح زود راه افتادیم و یازده خونه بودیم ! برگشتنی به جاریک گفتم که قراره ماشینو بدیم برادر شوهر 2 با خانواده برن مسافرت اونا هم گفتن خودتون ماشینو برامون بیارین! خونشونونم خیلی دوره و خارج تهرانن! جاریم گفت وااااااااااا اگه من بودم نمی ذاشتم هم ماشین می دید هم خودتون می برید براشون!!!!!!!!! من گفتم منم چندان راضی به این کار نیستم ولی کاری هم ندارم! یادم اومد جاریک5 گفته که ما اصلا حاضر نیستیم ماشینو به کسی بدیم چه برسه به اینکه ...
بعد اومدم خونه دیدم مامی زنگیده زنگ زدم بهش گفت نهار بیاین خونمون من دیگه بیشتر مصمم شدم نذارم عزیز بره و شروع کردم به دلیل اوردن که اونا لاقل باید خودشون بیان! راستش دفعه قبل هم نذاشتم ببره و گفتم خودشون اومدن بردن! واقعا نمی دونم کدوم کار درسته ولی چیزی که مطمئنم اینه که بعضی ادما تا می تونن از ادم سو استفاده می کنن و فقط منتظرن ببینن چقدر بهشون میدون می دی و اینا هم همین جورین! هرچند که خودشونم اگر کاری داشته باشیم سنگ تموم می ذارن ولی ما زیاد کارامونو به گردن کسی نمیندازیم.خلاصه روز به این قشنگی به همین راحتی خراب شد! ولی اخرش عزیز طاقت نیورد که بدون رضایت من بره یه رضایت زورکی گرفت و با یه بوسه سر و ته قضیه رو تموم کرد الهی قربونش برم که دعوامونم سر مهربونی زیادشه!
حالا قراره من تنها برم خونه مامی بعد اون خودش با وسایل نقلیه عمومی احتمالا بیاد! راستی اون جایی که کوه رفتیم خیلی خلوت بود انگار هنوز تهرانیا اینجا رو کشف نکردن!! خونه هاشم قیمت کردیم بد نبود ولی سند نداشت به نظرتون خرید خونه بدون سند خطر ناک نیست؟
دیروزهم مهمونی دیدن بچه پسرعمه عزیز بود که با ما هم فامیلن! خانومه پسر عمش همکلاسی من بود و من معرفش بودم! ولی خیلی از دستش ازار دیده بودم! در یک کلمه پدرمو دراورده بود! ولی با دیدن بچه و مخصوصا خودش که حالا یه مادر مهربون شده بود حتی یه لحظه هم به بدیهاش فکر نکردم اصلا انگار همش یادم رفت!! واقعا بخشیدمش ! می گفت تو سه روز اول فقط 2 ساعت خوابیده!! بچه خیلی گریه می کرده که می برن دکتر و خوب می شه والبته یه مدت بستری هم بوده. توچهرش خستگی توام با مهربونی موج می زد!اونجا هم خوش گذشت دلم برای فامیلا تنگ شده بود.
خوب دیگه الان حالم خوب شد می رم دوش می گیرم و بعدش خونه مامی!
نژاد پرستی
کلاس دوم بودم که بچه های زرنگ و درس خوان مدرسه داشتند با هم بالا بلندی(یا همان گرگم به هوا) بازی می کردند و بچه های ضعیف تر را به بازی راه نمی دادند! به من گفتند تو می توانی بیایی و لابد دلیلشان هم زرنگ بودن من بود! ولی من قبول نکردم! خودم بچه ها را جمع کردم و بازی بهتری راه انداختم بعد از چند دقیقه بازی ما چنان رونقی گرفته بود که بچه های زرنگ هم می خواستند شرکت کنند ولی من اجازه ندادم! دلیلش یادم نیست ولی شاید می خواستم طعم طرد شدگی را به انها بچشانم! یک بار هم دایره ای به بزرگی حیاط مدرسه راه انداختم و با کل بچه های مدرسه عمو زنجیر باف بازی کردیم! همیشه از نژاد پرستی بیزار بودم نژاد پرستی هم فقط به رنگ پوست نیست مثلا همان بچه زرنگها داشتند یک جور نژاد پرستی می کردند! تو این دنیا هنوز مردم به راحتی نژاد پرستی می کنند شهروندان را درجه بندی می کنند! افغان ها را انسان نمی دانند، برای دوستی به سرو وضع انسان و احتمالا مکان زندگی او توجه می کنند ،بسته به شغل همسر یا پدر انسان احترامات درجه بندی می شود! بعضی زن را برتر می دانند! بعضی مرد را جنس اول می دانند!بمب هسته ای می سازند و به دیگران می گویند تو نه! میلیاردی می دزدند و...
اینها را به خودم گفتم تا یادم باشد اینبارکه در دلم موقعیت خانواده خودم را ارجح برخانواده جاریهایم دیدم خودم را برتر از آنها نبینم!ملاک برتری انسانها نزد خداوند فقط تقواست! بماند که هنوز کامل نفهمیدیم این تقوا چیست؟!
نظرات ()
